تبليغاتX
رسم زمونه

رسم زمونه

سلام امروز 4روزه که از تولد وبم گذشته

وبم تولدت مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت14:51توسط اشنا | |


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت17:53توسط اشنا | |

از دریا پرسیدم که این امواج دیوانه تو
از کرانه ها چه میخواند؟
چرا اینان پریشان و در به در
سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟
دریا در مقابل سوالم گریست!
امواج هم گریستند.........
آن وقت دریا گفت:
که طعمه مرگ فقط ادمها نیستند
امواج هم مانند ادمها میمیرند
واین امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را
شیون کنان به گورستان
ساحل خاموش میبرند

+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت17:46توسط اشنا | |

اگر گریه کنی

که آفتاب را از دست داده ای
ستارگان را نیز
از دست بخواهی داد!

از شعله
به سپاس روشنایی اش
سپاس گذاری کن،
اما چراغ دان را نیز
که همیشه صبورانه در سایه می ایستد
از یاد مبر!

ای سبزه کوچک
گام های تو کوتاه است
اما زمین زیر پای توست

” آب هایم را همه
سر خوش و شاد
می بخشم
اگر چه اندکی از آن
تشنگان را سیراب می کند.”
آبشار چنین می خواند.

هر کودکی
با این پیام
به جهان می آید
که خدا
هنوز
از انسان نومید نیست.

” تو قطره بزرگ شبنمی
زیر برگ نیلوفر
و من قطره ای خرد
روی آن.”
این را شبنم به دریاچه گفت.

شامگاه
به خورشید گفت:
” تو نامه عاشقانه ات را
برایم به ماه بفرست،
و من پاسخ هایم را با اشک
بر علف ها خواهم گذاشت.”

ممکن
از نا ممکن می پرسد:
” خانه ات کجاست؟”
پاسخ می دهد:

” در رویاهای یک ناتوان.”

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت16:44توسط اشنا | |

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو

ازت

دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو

قلبت هدیه

داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت

شی

حس کنی که هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری

تکیه بدی

که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له

شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف

بزنی اما

وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک

گونه ها

تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

و هزار


بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب


بگی گل من باغچه نو مبارک

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت18:1توسط اشنا | |


در حياط رو بستم و اومدم توي كوچه

منتظرم بود

مثل هميشه خوش تيپ

با لبخندي كه روي لبش بود

راه افتاديم و باهم به طرف پايين خيابون حركت كرديم

همش به خودم ميگغتم:

دوستش دارم ،دوستش دارم،دوستش دارم...

بايد دوستش ميداشتم

قرار بود تا چند ماه ديگه باهاش برم زير يه سقف

هنوز باهاش صميمي نشده بودم

تازه دو هفته بود كه نامزد كرده بوديم

قشنگ حرف مي زد

براي اينكه دست پاچه نشم بهم ميگفت شما

دوستش دارم ،دوستش دارم،دوستش دارم...

از گل فروشي برام يه شاخه گل داوودي خريد

ميدونست گل داوودي دوست دارم

آروم گفت:من شما رو خيلي دوست دارم

دوباره دست پاچه شدم

را افتاديم

همين جوري رفتيم پايين خيابون

دوستش دارم ،دوستش دارم،دوستش دارم...

اواسط بهار بود

ديگه شكوفه ها كامل باز شده بودن

بوي خيلي خوبي تو خيابون پيچيده بود

ماه ديگه مراسم ازدواج دوستم بود

توي دلم گفتم:خوش به حالش

وقت خوبيه براي عاشقي

دوستش دارم ،دوستش دارم،دوستش دارم...

يهو باهاش احساس نزديكي كردم

گفتم:شما هم بستني مي خوريد براتون بگيرم

خيلي خوشحال شد

گل داووديم رو بهش دادم و رفتم توي مغازه

وقتي برگشتم

دوستمو ديدم

كنار نامزدم ايستاده بود

تويدلم گفتم:

اي شيطون از كجا نامزد منو ميشناسه

حتما زاغمو چوب ميزنه

با يه لبخندبزرگ به طرفشون رفتم

اما...

چرا نامزدم گل داوودي منو دادبه اون

...دست همو گرفتن...

ماه آينده عروسي دوستم بود

بستنيا از دستم افتاد

به طرف بالاي خيابون شروع به راه رفتن كردم

اواسط بهار بود

يه زمان خوب براي عاشقي

و لباي من كه ميگفت:

دوستش ندارم،دوستش ندارم،دوستش ندارم....

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت17:55توسط اشنا | |

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم !
با من ازدواج می‌کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت21:24توسط اشنا | |

وهم بر انگیز است




چه قدر سخت است در کوچه پس کوچه های زندگی

در باور ها و رویاهای زندگی بین بودن و نبودن های ان گم شوی.

ای خدای خوبم ، قلبم؛ روح جانم اتش گرفته.

به کدامین سو روانه ؟

به کدام میکده پناه برم؟!

دردم دردی است جان اشوب.

خسته از این مردم. خسته از این جواب دادن ها بیهوده که من نومید نیستم .

من خسته ای از این زمانه بی رحم و این مردم بی وفا هستم.

خسته از دروغ های مکرر.

خسته در باورهای حقیقت های زندگی؛ سر در گریبان با زانوی پر از غم و اندوه.

چه بگویم؟! نه کلامی نه گفتاری.

سکوتم پر از دردهای نهان است.

ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت12:53توسط اشنا | |

بـراى تو مـى نویسـم ....
بـا چشـم هـاى پر از اشـک کــجایى که ببـینـى چه به روزم اومـده....
هیـچ وقـت نذاشتـم تنهـا بمـونـى اما چــرا ؟؟؟؟
جـواب اون همـه محـبت فقـط یک مـشت خـاک و خاطـره شـده....
به خـدا گفتـه بـودم بدون تو نفـس کشیـدن هم برام سختـه نمى دونم شاید خدا باورش نشد....
اما الان دارم نفس مى کشـم چون خدا دعـاتو مسـتجاب کـرد تو را بیشـتر از من دوست داشـت
تو نمى دونى با دعایـى که کـردى چه به روزم آوردى...
آخه تنهـایى هم شد زندگـى بدون تـو ..
آخ اگه بدونـى چقدر سـخته...
تو رفتـى اما سهـم من تنهـایى شــد ....
هنـوز بعد این همه وقت باورم نـشده ....
امروز هم به یاد تو تنهـاى تنها بودم همه رفـتن اما من مونـدم ...
موندم تا با خاطـراتـت تنهـا باشم یاد روزهـاى قبل بودم که کـنارم بودى ...
امروز خیلى برام سـخت بود ...
اومـدم بازم برات درد دل کـردم مى دونم همیشه دوست داشتى من شاد باشم اما بـدون تو هــرگز نمى تونـم شاد باشم ..
شـادى تو منو شاد مى کـرد وجود تو بود که منـو امیـدوار به زندگى مى کـرد اما الان بـدون تو هر روز ســختر از روز گذشـته مى گــذره....
 
 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت14:14توسط اشنا | |


 

سال تمام شد ؛ اما من :

 

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

 

                   مث دریای من باشه ؛ منم چون قایقش باشم ....

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت17:34توسط اشنا | |